داستان كوتاه
بیچاره لیلی
محمدرضا پریشی
كوچك براي ندا
لیلی خودش را ول کرده بود روی شن های داغ بیابان . تن اش می سوخت و پره های بینی اش از هم فاصله گرفته بودند . تند تند نفس می کشید و هوای گرم پر شد توی ریه هاش و داغ ترش می کرد . توی سرش چیزی پیچ می خورد که نمی دانست چیست . فقط با انگشت اش روی خاک می نوشت « مجنون » و پاک می کرد . تب همه جاش را گرفته بود . داغش می کرد . به دردش می آورد . و خودش را از میان آن دو گلۀ آتشین آهویی می انداخت بیرون .
میکاییل گفت : « چقدر قشنگ شدی امروز آهوی من »
لیلی چشم هاش درخشید . گفت : « کاری نکرده ام که ، فقط یه خط چشم ساده اس » و بعد میکاییل را با تمام حنجره اش صدا زد .
دست هاش را روی شکم بادکرده اش گذاشته بود و لب زیری اش را آنقدر گاز گرفته بود که حس می کرد انگار آن را به جایی دوخته است ، به زبانش شاید ، دندان هاش یا به جایی در پس سرش . درد بی طاقت اش کرده بود . باید جیغ می زد و تمام همسایه ها را می ریخت آنجا . یا زنگی به ادارۀ پلیس می زد . شماره اش چه ساده بود : 110 . یک های شماره گیر را راحت می چرخاند . اما نمی دانست زورش به چرخاندن صفر هم می رسد یا نه . ممکن بود از حال برود . بیفتد وسط پذیرایی . تلفن هو روش . توی دلش گفت : « میکاییل جانم کجایی ؟ »
زور می زد که جیغ نزند . دستی به روی شکمش کشید . زمزمه کرد : « عجله نکن کوچولوی من ... » بعد چیزی از توی معده اش چرخ خورد و چنگ انداخت به تمام دل و روده اش و خودش را از دهان پر آب شدۀ لیلی انداخت روی ملافه ای که بوی عرق می داد . بوی عرقی که چند سالی کسی به فکر شستن اش نیقتاده باشد .
میکاییل گفت : « یا بوی عرقی که هفت ساله شده باشد »
از این مقایسه خنده اش گرفت اما مگر درد می گذاشت . میکاییل هم نبود که نرمۀ لالۀ گوشش را آرام ببوسد و بگوید : « درد آدم را به خدا می رساند قشنگم آرام باش آرام ...
لیلی شن های بیابان را روی سرش پاشید و گفت : « تا کی خدا ... تا کی ... »
لیلی باید می دانست . از این که باید بداند که کی از این درد فارغ می شود اما نمی داند گریه اش گرفت یا از اینکه باید بداند میکاییل اش کجاست اما نمی دانست . نمی دانست که کجاست .
گفت : « یعنی الان کجایی آقای من ؟ »
تن اش خیس بود . به پهلو چرخید عکس میکاییل را دید که روی در اور کنار تخت داشت به او می خندید با تمام صورت و چشم هایش . تنها عکسی بود که توانسته بود از چنگ ماموران پنهان اش کند .
دلش ضعف می رفت و شکمش مدام پر و خالی می شد . به هر چیزی هم چنگ می انداخت دردش را بیشتر می کرد .
گفت : « محکم تر ... »
میکاییل هر چه پشت اش را می مالید درد لیلی آرام نمي شد . جای انگشت های مردانۀ میکاییل را میان کتف های استخوانی اش حس کرد . با نفس های به شماره افتاده زمزمه می کرد : « میکاییل » . میکاییل پشت سرش دراز کشیده بود و داشت پشت اش را می خاراند . هول برگشت . میکاییل اما نبود ، نصف تخت خالی بود . همانجور که از صبح خالی بود .
مامور گفت : « ببخشید خانم ، این هم حکم تفتیش منزل »
لیلی باز یاد لبش افتاد و باز آن را به دندان هاش دوخت یا به لثه اش یا به جایی پشت سرش .
ملافۀ خیس را روی سرش کشید تا ماموران او را نبینند . یا او ماموران را . چه فرقی می کرد ؟ میکاییل گفت : « همه چیز توی دنیا نسبی است ... »
لیلی بغض کرده بود و میکاییل را تماشا می کرد که کیف به دست او را از دور می بوسد همراه ماموران می رود . نخواسته بود لیلی را از خواب بیدار کند . لیلی گفته بود : « ولی من که خواب نیستم ... »
شکمش داشت منفجر می شد . چیزی آن تو داشت پشت سر هم به جدارۀ شکمش لگد می زد و اسم او را صدا می کرد . لیلی گفت : « جان دلم ... آرام باش مامانی ... چه عجله ای داری آخه ؟ »
بعد باز در خودش مچاله شد و جیغ اش را خورد . کسی را نداشت که به داد جیغ اش برسد . اگر همسایه ها می ریختند آنجا کدامشان می توانست بفهمد که او چه می کشد ؟ خدیجه فالگیر ، یا زن فضول علی آقا سبزی فروش ؟ یا آن همسایه های طبقه بالا که بوی ادکلن شان آدم را خفه مي کرد ؟
مامورها همه چیز را با خودشان بردند . حتی عکس شب عروسی شان را که لیلی خیلی دوست اش داشت و قاب کرده بود زده بود دیوار کتابخانه . روبروی میزی که هر روز میکاییل پشت آن می نشست و می نوشت . این ها را لیلی از حرف ها شان فهمیده بود . بعد کاغذی به او داده بودند و گفته بودند : « صورت وسایل است . بعد از بررسی تحویل تان می دهیم . » لیلی داشت زیر ملافه خفه می شد . گفت : « میکاییلم را بدهيد وسایل را می خواهم چیکار » نیم خیز شد . داد کشید . چند بار تکرار کرد و باز نشست روی شن های داغ بیابان و هی نوشت مجنون و پاک کرد . باز عق زد . معده اش خالی بود . دلش هلو می خواست یا زرد آلو. نه آن که خودش بخورد ، میکاییل بگذارد دهانش . دهانش آب افتاد و باز خالی معده اش را استفراغ کرد روی ملافۀ خیس و چرکی که حالش را خراب تر می کرد . لیلی چنگی به شن های داغ بیابان زد و آن را ریخت روی شکمش . دلش می خواست ضبط روشن بود و شجریان « بیداد » را می خواند . نواری که میکاییل همیشه وقت نوشتن صداش را بلند می کرد و می نوشت . اما نمی توانست بلند شود که . حس می کرد به چهار میخ اش کشیده اند و دارند استخوان های دست و پایش را یکی یکی بیرون می کشند تا تبدیل شود به تودۀ گوشتی بی شکلی که راحتر بشود دفنش کرد . به پاها و دست های ورم کرده اش نگاه کرد که در هم پیچ می خوردند و لیلی نمی توانست به هر طرف که می خواهد حرکتشان دهد . بعد چشم هاش سنگین تر شد و دیگر حتا نتوانست لوستر آویزان از سقف را ببیند که تمام لامپ هاش سوخته بود . از تخت جدا شده بود و از آن بالا ، اتاق بی نور و کثیف خودش را می دید . اتاق میکاییل را می دید . حتا از آن میزی که همیشه پر از کتاب و روزنامه بود و میکاییل تند تند پشت آن مطلب می نوشت هم خبری نبود . لیلی با خودش فکر کرد : « حتماً میز هم مدرک مهميه که با جاش برده اند » بعد پاهاش را دور هم قلاب کرد و جیغ کشید . با تمام حنجره اش .
بعد مجنون را دید که با یک اسب سیاه به طرف اش می آید . گفت : « ببین میکاییل ، مجنون من ، ببین سال هاست اینجا دارم اسم تو می نویسم روی خاک ... »
درد سوراخ کننده ای زبانه کشید وط ران هاش و بعد خودش را انداخت وسط کمرش و جیغ اش را تا آسمان برد . یادش رفته بود ملافه را بتپاند توی دهانش تا کسی جیغ اش را نشنود .
صدا ها را خیلی در هم و گنگ می شنید . احساس می کرد آخر الزمان شده و کسی به داد کسی نمی رسد و خودش باید خودش را دفن کند . میکاییل گفت : « هنوز وقتش نشده عزیزم ؟ » بعد موهای خیس لیلی را آرام بوسید تا بیدار نشود . لیلي داغ شده بود . نالید : « چرا پس دیگه پاهاتو نمی کوبی به شکمم عزیزکم ؟ »
بعد هر چه جان داشت ریخت توی شکمش . دست هاش را گره زد به میلۀ بالای تخت و با آهی کشدار تمام انقباض شکمش را ریخت بیرون و بعد خیلی آرام گفت : « میکاییل من ... » .
زن علی آقا سبزی فروش گفت : « بیچاره لیلی یعنی اخبار رو نشنیده که شوهرش ... »
مریم ادکلنی تند گفت : « هیس »
لیلی سردش بود . خودش را تا می توانست به شن های داغ بیابان چسباند تا گرمش شود . ازخدیجه فالگیر خجالت کشید که داشت آن تکه گوشت سرخ را از وسط ران هاش بیرون می کشید ... »
خدیجه فالگیر گفت : « چقدر خوشگل بوده دخترک بیچاره ، حیف ... ، حیف ... »
مریم ادکلنی بود انگار که باز زود گفت : « هیس ... هیس ... »
لیلی دلش می خواست جیغ بکشد و گریه کند . اما نمی توانست که . چرا نمی توانست لب هاش را تکان بدهد و بگوید : « پس چرا دیگه اینهمه اذیتم کردی قشنگم ؟ » . نمی توانست . خدیجه فالگیر گفت : « همینجور بی حساب و کتاب حامله می شن ... اگه اول می اومد پیش من ... » زن علی آقا سبزی فروش چند بار لیلی را صدا زد . اشک می ریخت . گفت : « زنگ بزنین يه آمبولانس بیاد آخه ... » . بعد صدای هق هق اش تمام خانه را پر کرد و همانجور که هق هق می زد خم شد و صورت سرد لیلی را بوسید . لیلی لخت بود . مشت مشت از شن های بیابان را می ریخت روی خودش تا وقتی میکاییل آمد خجالت نکشد .
