تبليغاتX
لیلی شب های تار

لیلی شب های تار

ادب و فرهنگ و هنر

داستان كوتاه

                                              

                                 بیچاره لیلی

                                        محمدرضا پریشی                      

                                                كوچك براي ندا                                                        

لیلی خودش را ول کرده بود روی شن های داغ بیابان . تن اش می سوخت و پره های بینی اش از هم فاصله گرفته بودند . تند تند نفس می کشید و هوای گرم پر شد توی ریه هاش و داغ ترش می کرد . توی سرش چیزی پیچ می خورد که نمی دانست چیست . فقط با انگشت اش روی خاک می نوشت « مجنون » و پاک می کرد . تب همه جاش را گرفته بود . داغش می کرد . به دردش می آورد . و خودش را از میان آن دو گلۀ آتشین آهویی می انداخت بیرون .

میکاییل گفت : « چقدر قشنگ شدی امروز آهوی من »

لیلی چشم هاش درخشید . گفت : « کاری نکرده ام که ، فقط یه خط چشم ساده اس » و بعد میکاییل را با تمام حنجره اش صدا زد .

دست هاش را روی شکم بادکرده اش گذاشته بود و لب زیری اش را آنقدر گاز گرفته بود که حس می کرد انگار آن را به جایی دوخته است ، به زبانش شاید ، دندان هاش یا به جایی در پس سرش . درد بی طاقت اش کرده بود . باید جیغ می زد و تمام همسایه ها را می ریخت آنجا . یا زنگی به ادارۀ پلیس می زد . شماره اش چه ساده بود : 110 . یک های شماره گیر را راحت می چرخاند . اما نمی دانست زورش به چرخاندن صفر هم می رسد یا نه . ممکن بود از حال برود . بیفتد وسط پذیرایی . تلفن هو روش . توی دلش گفت : « میکاییل جانم کجایی ؟ »

زور می زد که جیغ نزند . دستی به روی شکمش کشید . زمزمه کرد : « عجله نکن کوچولوی من ... » بعد چیزی از توی معده اش چرخ خورد و چنگ انداخت به تمام دل و روده اش و خودش را از دهان پر آب شدۀ لیلی انداخت روی ملافه ای که بوی عرق     می داد . بوی عرقی که چند سالی کسی به فکر شستن اش نیقتاده باشد .

میکاییل گفت : « یا بوی عرقی که هفت ساله شده باشد »

از این مقایسه خنده اش گرفت اما مگر درد می گذاشت . میکاییل هم نبود که نرمۀ لالۀ گوشش را آرام ببوسد و بگوید : « درد آدم را به خدا می رساند قشنگم آرام باش آرام ...

لیلی شن های بیابان را روی سرش پاشید و گفت : « تا کی خدا ... تا کی ... »

لیلی باید می دانست . از این که باید بداند که کی از این درد فارغ می شود اما نمی داند گریه اش گرفت یا از اینکه باید بداند میکاییل اش کجاست اما نمی دانست . نمی دانست که کجاست .

گفت : « یعنی الان کجایی آقای من ؟ »

تن اش خیس بود . به پهلو چرخید عکس میکاییل را دید که روی در اور کنار تخت داشت به او می خندید با تمام صورت و چشم هایش . تنها عکسی بود که توانسته بود از چنگ ماموران پنهان اش کند .

دلش ضعف می رفت و شکمش مدام پر و خالی می شد . به هر چیزی هم چنگ می انداخت دردش را بیشتر می کرد .

گفت : « محکم تر ... »

میکاییل هر چه پشت اش را می مالید درد لیلی آرام نمي شد . جای انگشت های مردانۀ میکاییل را میان کتف های استخوانی اش حس کرد . با نفس های به شماره افتاده زمزمه می کرد : « میکاییل » . میکاییل پشت سرش دراز کشیده بود و داشت پشت اش را می خاراند . هول برگشت . میکاییل اما نبود ، نصف تخت خالی بود . همانجور که از صبح خالی بود .

مامور گفت : « ببخشید خانم ، این هم حکم تفتیش منزل »

لیلی باز یاد لبش افتاد و باز آن را به دندان هاش دوخت یا به لثه اش یا به جایی پشت سرش .

ملافۀ خیس را روی سرش کشید تا ماموران او را نبینند . یا او ماموران را . چه فرقی می کرد ؟ میکاییل گفت : « همه چیز توی دنیا نسبی است ... »

لیلی بغض کرده بود و میکاییل را تماشا می کرد که کیف به دست او را از دور می بوسد همراه ماموران می رود . نخواسته بود لیلی را از خواب بیدار  کند . لیلی گفته بود : « ولی من که خواب نیستم ... »

شکمش داشت منفجر می شد . چیزی آن تو داشت پشت سر هم به جدارۀ شکمش لگد می زد و اسم او را صدا می کرد . لیلی گفت : « جان دلم ... آرام باش مامانی ... چه عجله ای داری آخه ؟ »

بعد باز در خودش مچاله شد  و جیغ اش را خورد . کسی را نداشت که به داد جیغ اش برسد . اگر همسایه ها می ریختند آنجا کدامشان می توانست بفهمد که او چه می کشد ؟ خدیجه فالگیر ، یا زن فضول علی آقا سبزی فروش ؟ یا آن همسایه های طبقه بالا که بوی ادکلن شان آدم را خفه مي کرد ؟

مامورها همه چیز را با خودشان بردند . حتی عکس شب عروسی شان را که لیلی خیلی دوست اش داشت و قاب کرده بود زده بود دیوار کتابخانه . روبروی میزی که هر روز میکاییل پشت آن می نشست و می نوشت . این ها را لیلی از حرف ها شان فهمیده بود . بعد کاغذی به او داده بودند و گفته بودند : « صورت وسایل است . بعد از بررسی تحویل تان می دهیم . » لیلی داشت زیر ملافه خفه می شد . گفت : « میکاییلم را بدهيد وسایل را می خواهم چیکار » نیم خیز شد . داد کشید . چند بار تکرار کرد و باز نشست روی شن های داغ بیابان و هی نوشت مجنون و پاک کرد . باز عق زد . معده اش خالی بود . دلش هلو  می خواست یا زرد آلو.  نه آن که خودش بخورد ، میکاییل بگذارد دهانش . دهانش آب افتاد و باز خالی معده اش را استفراغ کرد روی ملافۀ خیس و چرکی که حالش را خراب تر می کرد . لیلی چنگی به شن های داغ بیابان زد و آن را ریخت روی شکمش . دلش می خواست ضبط روشن بود و شجریان « بیداد » را می خواند . نواری که میکاییل همیشه وقت نوشتن صداش را بلند می کرد و می نوشت . اما نمی توانست بلند شود که . حس می کرد به چهار میخ اش کشیده اند و دارند استخوان های دست و پایش را یکی یکی بیرون می کشند تا تبدیل شود به تودۀ گوشتی بی شکلی که راحتر بشود دفنش کرد . به پاها و دست های ورم کرده اش نگاه کرد که در هم پیچ می خوردند و لیلی  نمی توانست به هر طرف که می خواهد حرکتشان دهد . بعد چشم هاش سنگین تر شد و دیگر حتا نتوانست لوستر آویزان از سقف را ببیند که تمام لامپ هاش سوخته بود . از تخت جدا شده بود و از آن بالا ، اتاق بی نور و کثیف خودش را می دید . اتاق میکاییل را می دید . حتا از آن میزی که همیشه پر از کتاب و روزنامه بود و میکاییل تند تند پشت آن مطلب می نوشت هم خبری نبود . لیلی با خودش فکر کرد : « حتماً میز هم مدرک مهميه که با جاش برده اند » بعد پاهاش را دور هم قلاب کرد و جیغ کشید . با تمام حنجره اش .

بعد مجنون را دید که با یک اسب سیاه به طرف اش می آید . گفت : « ببین میکاییل ، مجنون من ، ببین سال هاست اینجا دارم اسم تو می نویسم روی خاک ... »

درد سوراخ کننده ای زبانه کشید وط ران هاش و بعد خودش را انداخت وسط کمرش و جیغ اش را تا آسمان برد . یادش رفته بود ملافه را بتپاند توی دهانش تا کسی جیغ اش را نشنود .

صدا ها را خیلی در هم و گنگ می شنید . احساس می کرد آخر الزمان شده و کسی به داد کسی نمی رسد و خودش باید خودش را دفن کند . میکاییل گفت : « هنوز وقتش نشده عزیزم ؟ » بعد موهای خیس لیلی را آرام بوسید تا بیدار نشود . لیلي داغ شده بود . نالید : « چرا پس دیگه پاهاتو نمی کوبی به شکمم عزیزکم ؟ »

بعد هر چه جان داشت ریخت توی شکمش . دست هاش را گره زد به میلۀ بالای تخت و با آهی کشدار تمام انقباض شکمش را ریخت بیرون و بعد خیلی آرام گفت : « میکاییل من ... » .

زن علی آقا سبزی فروش گفت : « بیچاره لیلی یعنی اخبار رو نشنیده که شوهرش ... »

مریم ادکلنی تند گفت : « هیس »

لیلی سردش بود . خودش را تا می توانست به شن های داغ بیابان چسباند تا گرمش شود . ازخدیجه فالگیر خجالت کشید که داشت آن تکه گوشت سرخ را از وسط ران هاش بیرون می کشید ... »

خدیجه فالگیر گفت : « چقدر خوشگل بوده دخترک بیچاره ، حیف ... ، حیف ... »

مریم ادکلنی بود انگار که باز زود گفت : « هیس ... هیس ... »

لیلی دلش می خواست جیغ بکشد و گریه کند . اما نمی توانست که . چرا نمی توانست لب هاش را تکان بدهد و بگوید : « پس چرا دیگه اینهمه اذیتم کردی قشنگم ؟ » . نمی توانست . خدیجه فالگیر گفت : « همینجور بی حساب و کتاب حامله می شن ... اگه اول می اومد پیش من ... » زن علی آقا سبزی فروش چند بار لیلی را صدا زد . اشک می ریخت . گفت : « زنگ بزنین يه آمبولانس بیاد آخه ... » . بعد صدای هق هق اش تمام خانه را پر کرد و همانجور که هق هق می زد خم شد و صورت سرد لیلی را بوسید . لیلی لخت بود . مشت مشت از شن های بیابان را می ریخت روی خودش تا وقتی میکاییل آمد خجالت نکشد .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 14:32  توسط م.پ  | 

لب بستگي (1) / به انتخاب محمدرضا پريشي

 

              بگريز اي دوست من به عزلتگاه بگريز...

 

 

 ...مي بينم كه از اين ريزه مگس هاي زهرآگين به ستوه آمده اي  مي بينم كه وجودت

زخمي و خون آلود شده است و ليكن تو سر بلندتر از آن هستي كه خشمگين شوي .

آنها معصومانه خون ترا مي خواهند جان بي رمق شان خون مي طلبد و معصومانه نيش  مي زنند .

و تو كه به كنه همه چيز توجه داري حتا ار خم هاي ناچيز هم تا ژرفاي وجود ت رنج    مي بري و پيش از آنكه التيام يابي كرم زهر آلودشان بر سراسر د ستت لغزيده است.

به گمانم تو بزرگوارتر از آن هستي كه خون اين خونخواران را سركوب كني اما هشدار كه محكوم بي عدالتي مسمومشا ن نشوي.

اين ها گرد تو مي گردند و وزوز مي كنند حتا وقتي ترا مي ستا يند ستايششان نا بجاست مي خواهند جان و خونت را بمكند . ترا مانند يك خدا يا شيطان ستايش مي نمايند در پيشگاهت شنگ و شيون مي كنند اعتنا مكن. اينان چيزي جز چاپلوسي و ضجه و مويه نمي شناسند.

حتا بسياري خود را مهربان جا مي زنند . اما اين شيوه ي موذيگرانه ي دون مايگان است . آري دون مايگان موذي هستند. فكر فرو مايه شان سخت به تو مشغول است. هميشه در نظرشان مشكوك هستي . زيرا هرچه آنها را به فكر وادارد مشكوك است .

بگريز اي دوست من . به عزلتگاه بگريز. به آنجايي كه نسيم سخت و خشن مي وزد بگريز. سرنوشت تو اين نيست كه مگس كش باشي ... .

 

                                   - چنين گفت زرتشت . فردريش نيچه . داريوش آشوري -

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 15:5  توسط م.پ  | 

در حاشیه تحریم های جدید علیه ایران

 

              ايران – تركيه و پاي طاووس برزيل !

 

                                                    محمدرضا پريشي

                        

اينكه: صد و خرده ايي تا شركت ريزو درشت آمريكايي و كانادايي به دولت هايشان پيوسته اند و سرمايه هايشان را دارند از كشور مان خارج مي كنند و يا از آن طرف : شركت هاي بزرگ نفتي آمريكايي بدون توجه به تحريم هاي مصوب به كار خويش در ايران ادامه مي دهند يك دعواي ژورناليستي ( البته از نوع زرگري اش ) بيش نيست. سردمداران چماق به دستان آنطرف به همراه تمام مدعاهايشان كه اتفاقا راست هم هست جمهوري خواهان وپنتاگون و ارگان رسانه يي اش  فاكس نيوز هستند ودر اين سو نيز رييس جمهور محترم با كيهان و آي. آر . آي بي يك تنه در برابر استكبار جهاني به سر كردگي دولت سايه امريكا ايستاده است. جالب اينجاست كه اتفاقا مدعاي دو طرف هم در باب كامل نبودن تحريم ها درست است . ولي انگار اين معادله در نظر برخي آنقدر مساوي و حلش راحت و بي مجهول است كه از حواشي مهمتر از متن اينواقعه غافل مانده اند....وآن نه پيوستن شركت معظمي مثل تويوتا به اين تحريم ها كه پيوستن برزيل به آمريكاست. قطعا حادثه ي چنين شوكه كننده ايي اگر در حوزه سياست خارجي هر كشوري رخ مي داد به سانيك زلزله تارو پود دولت و يا حداقل وزارت خارجه را در هم مي آميخت.

به عمق فاجعه نيك بنگريد: آقاي احمدي نژاد نمي دانم بر اساس  كدام اصل از اصول منفعت دار ملي وقتي در سالهاي اول رياستش موفق به نجات ملت و ملك خويش گرديد به سان يك ناجي البته با هاله يي درخشان در گرد صورت و يار وفاداري چون مهندس رحيم مشايي در كنار خويش با شعار گفتگوي فرهنگ ها نه- تعامل با فرهنگ ها  قدم برخاك كشورهاي آفريقايي فقير و آمريكاي لاتيني مقروض ودرگير در بازي هاي سياسي  گذاشت و  روساي اكثرا ماركسيست آنهارا - كه به فتواي تمامي بزرگان كافرند و غير قابل معاشرت  - به سان يك برادر در آغوش كشيد. اين كار نه يك بار كه بارها بين مقامات ايران و مقامات آن كشورها كه از يافتن شريك تجاريي  چون ايران درپوست خود نمي گنچيدند تكرار شد. به گونه يي كه مردم گرسنه و حسرت به دل يكي از اين كشورها آنقدر به استقبال احمدي نژاد آوراندهشده بودند كه حتا اسم كوچك رييس جمهورمان را حفظ شده و فرياد مي زدند و آقاي احمدي نژاد را در استمرار رويا هايش تشويق مي كردند.

 ويا از ياد نبرده اييم رييس كمونيست يكي از اين كشورها را كه به مدد بوق و كرناي رسانه هاي  وطني حتا امر چنان بر خودش هم مشتبه شده بود كهبراي مدتي نقش ليدر و رهبرضد آمپرياليستي كل كشور هاي آمريكاي لاتين و آفريقا را بر عهده گرفته بود و عجبا كه  به عينه ديديم كه چگونه تاب مقاومت در برابر گروهي از مخالفان داخلي اش را هم نداشت.

واقعا  از چنين روساي ابن الوقتي كه حتا شجاعت ايستادن بر سر ايديولوژي خويش را هم ندارند و براي چاپلوسي و عوام فريبي وقتي به ايران مي آيند چفيه مي اندازند وبا مشت گره كرده آمريكا را دشنام   مي دهند و حتا در سفرهاشان به ايران مشتاق تر از خود ايرانيان به زيارت قطب  قلوب تمام ايرانيان – حضرت امام رضا - هم مي روند چگونه مي توان چشم ياري داشت؟

نكته جالب اينكه در بررسي اين كشور ها مي بينيم كه جز ژستي ضد سرمايه داري آنهم  به شكلي رقيق  و سطحي و بدهي هاي كلان و نيز اقتصادي درهم پيچيده و وابسته نقطه ي اشتراك ديگري ندارند. واقعا چنين كشور هايي كه نه باهم و نه با ما كوچكترين تشابه و اشتراك نظري ندارند چگونه مي توانستندفشار جهاني بر روي برنامه هسته ايي  ايران را كم كنند؟

  پيوستن برزيل به كشورهاي تحريم كننده ايران دور از انتظار نبود مساله باور نكردني اين است كه چگونه مقامات كشوري مثل ايران در اين بازي ساده چنين شكستي را متحمل شدند؟ كشوري كه هم در مدعا و هم در عمل طي اين سي سال نشان داده كه در مهره چيني و حركت دادن مهره ها چيزي كم از تيورسينهاي غربي  ندارد چطور مي شود كه به ناگاه تمام كارت هاي شانس خود را روي بازنده ها سرمايه گذاري مي كند؟

 ورود تركيه به مذاكرات هسته ايي تهران از زواياي گوناگوني پذيرفتني بود . ازطرفي حسن همجواري و همسايگي طولاني مدت با ايران  و نيز نزديكي روز افزون تركيه به غرب و پيوستن قريب الوقوع اش به اتحاديه اروپا همچنين حاكميت اسلام گرايان در سالهاي اخير كلا از تركيه كشوري دوست و قابل اعتماد براي ايران ساخته است . اين دوست قديمي مدت ها پيش از شكل گيري آن مثلث ناموفق تهران با تكيه بر اعتمادي كه هم اروپا و هم ايران به او داشتند پيشنهاد ميانجي گري را بين ايران و كشورهاي گروه 5+2 را مطرح كرد كه گرچه همان زمان جدي گرفته نشد اما به نظر مي رسد نقش پنهان مهمي در به تعويق انداختن آغاز تحريم  و نيز ايجاد شكاف بين سران فرانسه و آلمان از يك سوو آمريكا و انگليس و كانادااز ديگر سو داشته است. پس مي توان گفت بازي با مهره تركيه آگر  براي ايران متضمن سود هم نبود ضرر هم نداشت.

 اما در اين ميان برزيل اوضاع بد و حتا نگران كننده ايي دارد. اينكه تراز مالي برزيل هميشه حاكي از بدهي هاي وحشتناك بوده و اكنون برزيل اگر بدهكارترين كشور دنيا نباشد قظعا جز پنج كشور اول دنياست امري واضح است كه به خودي خود دليل محكمي است براي اينكه نتوان به برزيل اطمينان كرد . حال چگونه است  كه رييس چنين كشوري – با اوصاف مذكور – وارد ماجرايي مي شود كه خود نيز مي داند سرابي بيش نيست . رييس اين مملكت نزديك يك سال با به بازي گرفتن افكار عمومي حتا تا بدان جا پيش رفت كه ادعا كرد : برزيل آماده همكاري با ايران در ساخت نيروگاههاي هسته ايي است!! ادعاي سرمايه گذاري مقروض ترين كشور جهان در گرانترين پروژه انرژي دنيا آنهم نه براي خود كه در يك كشور ديگر كه دو قاره آنطرفتر است از شوخي هاي سر كوچه و بازار هم سخيف تر بود و در هر ذهني جز اين را متبادر نمي كند كه برزيل هدفي جز پر كردن كيسه هوس هاي خود نداشته است  . اما تاسف بارتر آنجاست كه در تمام اين مدت رسانه هاي وطني در مقابل اين عوام فريبي آشكار كه از همان ابتدا پاي طاوسش از زير قبا بيرون افتاده بود چنان هلهله و پايكوبي ايي به راه انداختند كه تمام صداهاي مخالف منتقدان را خفه كرد . حال در مقابل چنين شكست ديپلماتيكي بجا  و كاملا مورد انتظار بحق مردم است كه مسوولان مسبب اين امر با پذيرش مسووليت بجاي فرافكني و يا تخفيف موضوع  به پاسخگويي پرداخته و نگذارند اين زخم از اين عميق تر شود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 9:52  توسط م.پ  | 

به یاد نویسنده ی کوری:ژوزه ساراماگو

ساراماگو شورشگری بر علیه دگماتیسم

محمدرضا پریشی


«كوري» به يك معنا نفي تمام ديده هاي بشري است.هر آنچه كه نبايد ديده شود در اين رمان ديده نمي شود.امّا عشق تنها دليل بودن و ديدن در سطر سطر اين رمان خود را به رخ مي كشد.كوري با چه آغاز مي شود؟راننده اي كه پشت چراغ قرمز «يعني يكي از قوانين ساخته ي بشر» بينايي اش را از دست مي دهد.آيا ساراماگو مي خواهد با اين تمثيل به ما بگويد كه تمام قوانين ساخته ي بشر توهمي بيش  نيست؟قوانيني كه همگي دست به دست هم مي دهند تا بشر به سمت دگماتيسمي خودساخته و خود خواسته رهنمون شود.چنين نگاهي در ساير آثار ساراماگو نيز ديده مي شود مانند خوليو و بالتازار اما  ساراماگو برخلاف ژان پل سارتر و كافكا براي مقابله با چنين قوانين دست و پاگيري شمشير از رو نمي بندد.

با كور شدن تمام آدم ها در رمان كوري به خودي خود چنين قوانيني نيز از بين مي روند. چراغ قرمزي كه ديده نشود چه اهميتي دارد؟يا ماشيني كه ساخته شده تا بشر را چند صباحي سريع تر به مقصد برساند جز لاشه اي از آهن چه نامي مي توان بر آن نهاد؟يا كارخانجاتي كه روزانه هزاران نفر در چرخاندن چرخ هاي آن كه منتهي به چرخيدن چرخ هاي اقتصادي جامعه مي شود در يك لحظه انگار مي ميرند. و دودكش هاي عظيم آنها به ناگهان به قلّه هاي آتش فشاني خاموش بدل مي شوند.

در اين جاست كه به ناگهان خلاقيّت بشر به كمكش مي آيد آنچه كه روزي ناكارآمد مي نمود اكنون كاركرد ويژه ي خود را مي يابد.خطوط عابر پياده بي معنا مي شوند اما لبه هاي جدول هاي كنار خيابان به درد اين مي خورند كه كوران به زمين نخورند.

كوري «كور شدن» در اين رمان به مثابه يك فاعل شناسائي عمل مي كند نه يك سوژه ي صرف. تلاش ساراماگو براي تعميم اين معن به كل بشريت معنايي جز اين ندارد كه ساراماگو مي خواهد كور شدن  را به عنوان يك نهاد معرفي كند نه يك مفعول . داوري در مورد كوري را به خوانندگان اثر مي سپاريم چرا كه هر متن به تعداد خوانندگانش مي تواند نويسنده و  معنا داشته باشد پس كوري جهان شمول ساراماگو كه تمثيلي به واقع از ناداني بشر است،بگذاريم تمثيلي ماندگار باقي بماند اما نمي توان از اين نكته گذشت كه آنچه نجات دهنده ي مردم مبتلا به كوري و ناداني است تنها و تنها عشق است. همان حربه اي كه ساراماگو در رمان خوليو و بالتازار به كار مي برد. در آنجا نيز عشق  رهنمون نهايي انسان ها است.به طور خلاصه از ساراماگو مردي بزرگ بود كه به تبعيدي خودساخته از كشوري تن داد كه استعمارگر كشورهاي بيشماري بود.

انساني آزاده كه هدفي جز دانايي كل انسان ها نداشت.دانايي همان خدايي كه آتش را از ديگر خدايان يونان باستان دزديد و به بشريت هديه داد تا با آن جهان تاريك ذهن خويش را روشن كنند. اما چه عقوبتي در انتظار «پرومته» بود؟خدايان كه از اقدام او خشمگين شده بودند او را در كوه قاف به زنجير كشيدند و عقابي را مامور كردند كه هر روز جگر او را از سينه بدر آورد و بخورد و روز بعد باز روز از نو...

ساراماگو به معنايي پرومته ي عصر حاضر بود يا شايد ايكاروس عصر جديد بود كه براي رسيدن به حقيقت بال هايي از بوم ساخت و با آن به سوي خورشيد «يگانه مظهر حقيقت» پرواز كرد بي آن كه بداند با نزديك شدنش به خورشيد موم ها ذوب خواهند شد و او در سقوطي ناخواسته جانش را بر سر رسيدن  به حقيقت خواهد گذاشت يا شايد بشود گفت كه ساراماگو و ديگر نويسندگان روشن بين كه همواره روشنايي را بر تاريكي و حقيقت را بر دروغ مرجّح مي دانند خدايان عصر جديدند،به طواف اين خدايان دست همديگر را بفشاریم.

......................................................................................................

چشم به راه مطالب تمام دوستداران ادبیات مدرن در این زمینه هستیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 18:10  توسط م.پ  | 

برای سالروز تولد صادق هدایت

 

               سلام آقای هدایت

                              محمدرضا پریشی

می گویی باز نوزدهم فروردین رسید و می خواهی چیزی برای اش بنویسم اما مگر نمی دانی که

من همیشه اینجور مواقع کم می آورم. باور کن. هر وقت به هدایت می اندیشم مردی را می بینم که با

 کلاه شاپویی و عینک گرد و سبیل مربعی شکل اش ایستاده و به درخت ادبیات معاصر می نگرد و

سر تکان می دهد.                                                                                                      

نمی دانم شاید افسوس می خورد که " ما خودمان را کشتیم که ادبیات ایران این شکلی بشود؟ "  

و می بینم که سایه هدایت آنقدر بزرگ شده که روی تمام ادبیات معاصرمان را گرفته و هدایت های

دیگر این وسط جرات ندارند که در راه ادبیات فدا شوند . یا به تکاپوی نام کیف کشی می کنند یا به

 نام نان عشق کشی.                                                                                                      

بعد زن اثیری را می بینم که از ترس مغولان حیران و سر گردان به پیر مرد خنزرپنزری پناه می برد

غافل از اینکه پیرمرد خود نعش کش آنها ست. و بعد می بینم که چطور نیلوفر آبی از دست دخترک

می افتد توی آب. و گیسوان بلندش در آتش کینه اعصاری مغولان می سوزد. پیرمرد نعش کش خنده

یی سر می دهد که مو بر تن آدم راست می شود.                                                                

مغولان حتا به قلمدان هایی که رویشان نقاشی زن اثیری هست هم رحم نمی کنند. کتاب ها را می

سوزانند . تابلو ها را می درند و ملک ری را با خا ک یکی می کنند.                                      

و هدایت که از آن بالا از سوراخ بالای رف همه چیز را می بیند سری تکان می دهد و قطرات اشک

از روی گونه هاش سر می خورند و می افتند روی خاک کهنه.                                               

                                             

*                                                                                                                            

چرا هنوز که هنوز است باید چشمانمان برای این در وطن خویش غریب خیس باشد؟ چرا آثارش هنوز

دچار سوتفاهم و بد فهمی است ؟ و مگر چه کرده که نام بردن از او حتا باید مستحق تکفیر و توهین

با شد. چرا برخی نمی خواهند بفهمند که از صدقه سر همین هدایت غرب با داستان و رمان ایرانی آشنا

شد. و در میان نویسندگان معاصر این صادق هدایت است که برای زندگی و آثارش بیشترین قلم فرسایی

ها شده است. خاطرم هست که هشت سال پیش که هدایت صد ساله شد  جهان به احترامش از جا

 برخا ست و ده ها بزرگداشت و نکو داشت برایش گرفتند اما اینجا حتا آثارش نتوانستند که از سد

سانسور بگذرند همانگونه که  امروز هم خواننده ایرانی از دسترسی به چاپی منقح و تمیز از آثارش

محروم است. وبا تاسف باید بگویم که اگر هدایت اهل فرانسه یا آلمان یا اسپانیا بود برایش صدها بار

 کنگره و سالگرد می گرفتند و با افتخار میادین شهرهاشان را با مجسمه ها  تندیس هاش آذین می بستند.

حالی که اینجا جوان ایرانی باید در حسرت خواندن بوف کور و حاجی آقا و توپ مرواری بماند... .       

 

*                                                                                                                            

می خواهی چیزی بنویسم و من مانده ام که چه می توان نوشت از مردی که تنها زیست و تنها رفت بی هیچ

تعلقی.به احترامش تنها می توانم از جا برخیزم کلاه از سر بردارم و او خسته و سنگین بگوید :                    

- باید با هم یک قهوه ای بخوریم...                                                                                                 

- آه باعث افتخار است آقای هدایت. کی؟                                                                                         

- کی کار شیطان است...                                                                                                             

و بعد باقی حرفش را بخورد و سرش را پایین بگیرد و با زانوانی خسته دور شود. مثل یک پرنده . یک

حواصیل. یا هواسیر. باران می بارد . نه آنجور که آدم را به هق هق بیاندازد... .                                      

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 2:43  توسط م.پ  | 

اندر احوالات شهرزاد قصه گو و ده نمکی...

 

                                 آقای 

                                 ده نمکی

                 این وسط چکاره یی؟                                                                                         نوشته محمدرضا پریشی

                                                               (۱)

و عجب تاریخ تکرار می شود. فردوسی وار نقره داغمان می کنند و حلاج وار به دارمان می کشند .هه! می ببینید؟ از دروازه شمالی شهر کاروان هدایای شاهی وارد می شود در حالیکه جسد ما مدتهاست که از دروازه جنوبی خارج شدهاست.و یا شب پس از هزارویکمین شب را بیاد بیاورید...

شب هزار و دوم بود و شهرزاد - آن بانوی افسانه یی ما - دیگر قصه یی برای ملک جوانبخت خونخوار  نداشت. پس با شجاعت به پیشواز تیغ شاهنشاه رفت ...سینه پر از غصه اش را اما خوار قصه های مبتذل نکرد.و گرنه هزاران قصه ی دروغ و تکراری می توانست که بسازد. 

                                                            (۲)

 به طور مثال حالا امثال مسعود ده نمکی را چه شده است یا بهتر است بگویم خودمان را چه شده است  که لمپن دیروز که کارش حدود ده سال پیش چاپ فحش نامه ها یی مثل شلمچه و جبهه بود و همراه با اعوان و انصارش به مرشدی شعبان جعفری وقت - حسین ا... کرم - سینما به آتش می کشیدند و جنیین های شش ماهه سقط می کردند و کتابفروشی ویران می کردند حالا با بودجه یی نزدیک به هشت میلیارد تومان سریالی می سازد که از فرط ضعف و ابتذال حتا برادران جبهه رفته اش هم توان دفاع از او را ندارند. این طنز تلخ تاریخ است. علمدار مبارزه با ابتذال اکنون خود چنان در ابتذال غرق شده است که نجاتش اگر پس از اخراجی های اول امکان پذیر بود حالا با این سریال دارا و ندار غیر ممکن است .به راحتی می شود آینده ی مسعود(بر وزن محمود !!) را پیش بینی کرد .تقدیر او و امثال او این است که با شعار بزرگ شده اند و شعار جزیی از رگ و پوست و استخوان آنهاست که بی آن می میرند و می پوسند.

                                                           (۳)

آقای ده نمکی می شود هنر وروزنامه و تلوزیون و سینما را به اهلش بسپارید و بروید پیش همان حسین شریعتمداری . حتما کاری برایتان در بخش اخبار ویژه کیهان جور می کند .راستی یا دتان هست مهدی نصیری و مرتضوی را که نصیری در کیهان هوایی اش پرونده ها را می ساخت و شما مدعی العموم می شدید و مرتضوی هم تند تند مجوز نشریات را باطل می کرد و برای نویسندگان و روزنامه نگاران احکام زندان و شلاق صادر می کرد. گردون و آدینه و دنیای سخن و ایران فردا و جامعه و نشاط و ده ها نشریه دیگر.... نزدیک هفتاد روزنامه و مجله را شما و انصار شما توقیف کردید و سر پرستان خانواده هایشان را به خاک سیاه نشاندید.یا به زندانهای طویل المدت فرستادید حالا با -دارا وندار- خیلی حتما حال می کنید که نمک بر زخم کسانی می پاشید که روزی داشتند و اکنون ندارند.آیا چنین بدنامی ها حتا با ساخت صد فیلم طنز- که بیشتر از اینکه طنز باشند هجو خود و یارانتان هستند -.پاک خواهد شد؟

                                                                    (۴) 

آقا مسعود یا برادر مسعود خیلی زور نزن. هم هنر !! روز نامه نگاریت را دیده ییم و هم هنر !! سینمایتان را.

آقا در این مملکت کلمه قداست دارد .تصویر هم. (شهید آوینی خودتان این را می گوید).آقا شهرزاد شدن در این سرزمین آدابی دارد شبیه همان هفت خوان عطار. شرط اولش طهارت است. شما را که می دانیم سبحان ا... دایم الوضو هستید. اما جاودان شدن وشهرزاد شدن و فردوسی و حافظ و  بیضایی و کیارستمی وفروغ و گلشیری شدن  در این سرزمین خیلی سخت است. اینجا باید عقاب بود . کلاغ گونه نوشتن و دیدن و ساختن حاصلش  حداکثر می شود لانه یی لرزان بر سر کاجی نه چندان بلند...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

(باز باهاتان حرف دام البته اگر از دستم شکایت نکنید و به زندان نفرستیدم.چون در این یکی  واقعا و بی تعارف استادید) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 11:49  توسط م.پ  |